دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم
خدایا !
بیا پشت آن پنجره
که وا می شود رو بسوی دلم
بیا پرده ها را کناری بزن
که نورت بتابد به روی دلم
خدایا !
کمک کن که من نردبانی بسازم
و با آن بیایم به شهر فرشته
همان شهر دوری که بر سر در آن
کسی اسم رمز شما را نوشته
خدایا !
کمک کن که پروانه شعر من جان بگیرد
کمی هم به فکر دلم باش........مبادا بمیرد
خدایا !
دلم را که هر شب نفس می کشد در هوایت
اگر چه شکسته
شبی می فرستم برایت.
گاو ما ما می کرد... گوسفند بع بع می کرد... سگ واق واق می کرد... و همه با هم فریاد می زدند: حسنک کجایی؟!
شب
شده بود؛ اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه
نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می
کند. او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل
می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست؛ چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز
که حسنک با کبری چت می کرد، کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم
داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند ،چون او با پتروس چت می کرد.
پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ
شده ، اما انگشت او درد می کرد؛ چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد
تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود؛ اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده ، اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت، اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و
کور بود. الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده
ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد، اما گوشت ندارد.
او کلاس بالایی دارد. او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید، چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد ؛ چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد. به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
پیاله ی چشمانم را از طراوت باران مهربانیهایت پُر میسازم
و در امتداد جادّه های بی انتها ٬ منزل به منزل ٬از شیارهای انگشتانت رد میشوم .
شراب ٬ سه تار ٬ مستی ....
هنوز هستی ٬
در لحظه های نیایش جاری .
آسمانت ابدی .... ./

